تنوع زیستی
تنوع اکولوژیک، از دست دادن گونهها، سیاستهای حفاظتی
شرکتکنندگان: Burcu Meltem Arık, Emrah Çoraman, Berin Ertürk, Işık Güner, Kerem Ozan Bayraktar, Ahmet Doğu İpek
هماهنگکنندگان: Serkan Kaptan, Yasemin Ülgen, Ayşe Ceren Sarı
ما بهعنوان پروژه birbuçuk، دومین تنفس خود را با موضوع تنوع زیستی برگزار کردیم. ۲۲ ژوئیه ۲۰۱۷، Studio-X استانبول. جملاتی که از گفتگو باقی مانده بود — برای تأمل و استفاده باز — توسط ما ویرایش شدند. با الگو گرفتن از مقالات آکادمیک، ما ترجیح دادیم متن جلسه را به عنوان تولید جمعی ارائه دهیم. هویت شرکتکنندگان در ابتدا ذکر شده است؛ برای روانی، صداها ناشناس و به گفتار جمعی تبدیل شدهاند.
نگاه کردن و دیدن
یک زن سالهاست که برای دیدن درخت گینکو به آربورتوم آن طرف استانبول میرود. بعد یک روز، در حال قدم زدن در محله، متوجه میشود: در گوشه خیابان سه درخت گینکو هست. همیشه آنجا بودهاند. فاصله بین نگاه کردن و دیدن میتواند اینقدر بزرگ باشد.
در میان این گفتگو شش نفر از شش رشته مختلف — طراحی بازی، اکولوژی غار، تنوع کشاورزی، تصویرگری گیاهشناسی، هنر سیستمی و پژوهش حشرات — نشستهاند. همه از زوایای مختلف به تنوع زیستی مینگرند اما با یک پرسش روبرو میشوند: برای اینکه بتوانیم چیزهایی را که از دست میدهیم درک کنیم، باید چقدر با دقت نگاه کنیم؟
یک مربی بچهها را به طبیعت میبرد — نه برای «آموزش دادن» بلکه برای «بازی کردن». یک بازی به نام جعبه طبیعتآشنایی طراحی کرده است: چهار بار در سال، به تناسب فصل، مردم پنج هفته در محله خود طبیعت را مشاهده میکنند، جمعآوری میکنند، عکس میگیرند. بعد یافتههایشان را برای «دوست مخفی»شان در شهر دیگری میفرستند — از استانبول به اورفا، از اورفا به استانبول. چهارصد نفر شرکت میکنند. بدون بازی، یادگیری نیست. اما این بازی قانون ندارد؛ فرایندی باز به سوی کشفهای غیرمنتظره دارد. یافتن توری برگ در پاییز، پاییز را یاد میدهد. اینکه یک بچه بو را بشناسد، بافت یک برگ را حس کند، رنگ یک قارچ را ببیند — اینها دانش دائرةالمعارفی نیستند، دانش جسمانی هستند.
بدون بازی، یادگیری نیست.
از پنجره دیگری، یک تصویرگر گیاهشناسی همین را میگوید: دیدن را میتوان آموخت. بیش از بیست سال است روی پروژه فلور ترکیه کار میکند — آرشیوی عظیم با بیست و هشت جلد و نه هزار تصویر. هر طراحی به یک نمونه هرباریوم متصل است؛ هر رگبرگ، هر گلبرگ با دقت علمی منتقل شده است. عکاسی این کار را نمیتواند انجام دهد؛ تصویرگری میتواند جزئیات ردهبندی را کدگذاری کند. اما شاید زیباترین جنبه این کار در کارگاهها آشکار شود: هیچ پیششرطی وجود ندارد، همه میتوانند شرکت کنند. کسی که انار نقاشی میکند برای اولین بار بافت سطح انار را میبیند. آدمهایی که از کارگاه آبرنگ بیرون میآیند میگویند «الان چیزهایی میبینم که قبلاً نمیدیدم». زیبایی کار اینجاست که این پروژه پیششرطی ندارد — نه باید گیاهشناسی بدانی نه نقاشی. فقط باید نگاه کنی، با صبر نگاه کنی. پیگرفتن رگبرگهای یک گل، دیدن گذارهای رنگ در لبههایش. این، دموکراتیزهشدن تخصص است.
اما پروژه فلور یک پارادوکس هم دارد. بیست سال، بیست و هشت جلد، آرشیوی عظیم — از نظر علمی باشکوه، اما چه کسی میخواند؟ زبان تخصصی، اصطلاحات ردهبندی، نامهای لاتین. پروژه دنیای علم را دگرگون میکند اما به انسان خیابانی نمیرسد. این تنش — زاویه بین مستندسازی دقیق و دسترسی گسترده — در قلب تمام بحثهای محیطزیستی نهفته است. همچنین پروژه ارکیده در چین هست: در برابر مصرف بیش از حد ارکیدههای وحشی، در پنج باغ گیاهی بزرگ یک نمایشگاه سیار آماده شده است. پرسشنامههایی که تغییر رفتار قبل و بعد از نمایشگاه را اندازه میگیرند. هنر میتواند قویترین ابزار برای انتقال دانش باشد. مستندسازی گیاهان دارویی بومی نپال هم راه مشابهی میرود: منابعی که با تصویرگری و متن تهیه شدهاند، در مناطق مختلف نپال توزیع میشوند و نگاه مردم محلی به گیاهان بومی خودشان را تغییر میدهد. دانستن، نگاه کردن را تغییر میدهد.
تفاوت بین نگاه کردن و دیدن با توجه پر میشود. اما توجه تنها با شادی پایدار میماند.
سیستم، محدودیتها، پیچیدگی
تخمین میزنند که در ترکیه بین چهل هزار تا چهارصد هزار غار وجود دارد. تنها هزار تا از آنها بررسی شده است. یک جانورشناس تعریف میکند که در بیست سالگی به دهمین غار عمیق جهان رفته است. احساس کشف. وارد شدن به جایی که نقشهای ندارد، دیدن چیزی که هیچکس ندیده است. سی سال بعد وقتی به همان غار برمیگردند، قلعه ماسهای که یک کاوشگر ساخته کاملاً سالم ایستاده — غار زمان را منجمد میکند.
اما غار در عین حال یک اکوسیستم بسته است. همه چیز به هم متصل است: خفاشها از سقف آویزانند، گوانو روی زمین میافتد، گوانو حشرات را تغذیه میکند، حشرات باکتریها را، باکتریها خاک را. یک کلنی — سی هزار خفاش — در شب میلیونها حشره میخورد. وقتی آن گوانو را بیرون میبرید، مثل این است که یک جنگل بسته را از ریشه کندهاید. صد سال طول میکشد تا بازیابی شود، شاید بیشتر. اما گوانو بهعنوان «کود آلی» بازاریابی میشود؛ غارها مثل معدن استثمار میشوند.
تنوع ژنتیکی اینجا معنایی حیاتی مییابد. وقتی آبوهوا تغییر میکند، آنکه زنده میماند متنوع است — افراد با تجهیزات ژنتیکی مختلف میتوانند با شرایط مختلف سازگار شوند. یک جمعیت یکنواخت میتواند در یک گلوگاه فرو بپاشد. حتی زیستشناسی تولیدمثلی خفاشها هم این را نشان میدهد: مادهها میتوانند اسپرم را در طول زمستان ذخیره کنند و در بهار خود را بارور کنند؛ شیردهی، مهاجرت و زمستانخوابی همزمان پیش میرود. طبیعت تنوع را نه بهعنوان یک تجمل، بلکه بهعنوان راهبرد بقا طراحی کرده است. تنوع ژنتیکی یک بیمه است: وقتی شرایط تغییر میکند، از میان تجهیزات مختلف جمعیت، مناسبترین پیش میآید. کشت تکنوع مثل زندگی بدون بیمه است — وقتی همه چیز خوب پیش میرود کارآمد، در اولین گلوگاه فاجعه.
تنوع زیستی یک سیستم دانشی است. هرچه تنوع بیشتر باشد، پاسخ به اختلال هم بیشتر است.
اگر مداخله انسانی خودش یک اختلال باشد؟ حتی وارد شدن به غار به اکوسیستم آن آسیب میزند — ردپا، نور، تغییر دما. شخم زدن مزرعه ساختار خاک را تغییر میدهد. حتی نقاشی یک گیاه نیاز به نمونهبرداری دارد. هر مداخلهای اثر میگذارد. تنها کاری که میتوان کرد، مداخله آگاهانه با کمترین تأثیر ممکن است. با احساسات مراقبانه. هنگام ورود به غار، هنگام شخم زدن مزرعه، هنگام نقاشی یک گیاه — دانستن اینکه اثر باقی میماند، اما ترک نکردن اثر هم انتخابی نیست. زیستن یعنی مداخله کردن.
منشأ ژنتیکی همه گاوهای هلشتاین به نه گاو نر رسیده است. نه گاو نر — پایه ژنتیک گاو شیری در سراسر جهان. این بارزترین نشانه بیتنوعی صنعتی است. یک بیماری، یک ضعف ژنتیکی، میتواند کل جمعیت را فرو بپاشد. همین منطق برای بذرها، جنگلها، مرجانها هم صدق میکند.
تنوع صنعتی
رژیم غذایی جهانی به ده تا پانزده محصول اصلی تقلیل یافته است. ارقام محلی در حال از بین رفتن هستند — اما نه به دلایل زیستی، بلکه به دلایل اقتصادی. بازار اندازه استاندارد، ظاهر استاندارد میخواهد. سیب گرنی اسمیت در همه جای دنیا یکی است؛ اما صدها رقم محلی سیب آناتولی نمیتوانند به بازار بیایند. خیار چنگلکوی در واقع رقمی در آستانه انقراض است؛ آخرین بذرها نزد یک باغبان هشتادساله پیدا شده اما از طریق گردهافشانی متقاطع ژنتیکی مدتهاست «آلوده» شده بود.
یک کشاورز روی ۱۸۰ دونم زمین با روشهای طبیعی کشاورزی میکند. بذرهای اجدادی — بذرهایی که نسل به نسل منتقل شدهاند، به آن خاک سازگار شدهاند، با نام شناخته میشوند. اما دنبال کردن رد این بذرها کار کارآگاهی است. «بامیه بدون کرک» وارداتی از هلند بهعنوان محلی فروخته میشود. ارقام دارای ثبت اختراع نشانگرهای ژنتیکی حمل میکنند؛ یک بار کاشته شوند، آن نشانه نسلها باقی میماند. دسترسی به بانکهای بذر محدود است، درهای سازمانی بسته است. تجارت بذر میتواند جرم تلقی شود. تمایز بین مهندسی ژنتیک و اصلاح کلاسیک هم مبهم میشود: بذرهای دارای ثبت اختراع نشانگرهای مالکیت حمل میکنند، وقتی کاشته شوند این رد نسلها باقی میماند. کشاورز حتی بدون اینکه بداند، از ماده ژنتیکی در مالکیت دیگری استفاده کرده است.
بذر فقط یک گیاه نیست، یک حامل دانش است. در آن بذر تجربه نسلها نهفته است — کدام خاک را دوست دارد، کِی کاشته میشود، چگونه برداشت میشود.
شبکههای تبادل بذر زنان روستایی، در واقع یک سیستم دانشی زنده است. هر زن از باغ خود بذر نگه میدارد، با همسایهاش عوض میکند، به دخترش منتقل میکند. وقتی این شبکهها قطع میشوند — وقتی جوانان روستا را ترک میکنند، وقتی سوپرمارکتها به روستا میرسند، وقتی بذر آماده ارزان میشود — نه تنها تنوع گیاهی، بلکه شبکه روابطی که آن تنوع را حمل میکند هم از بین میرود.
یک فهرست جامع از گیاهان خوراکی ترکیه وجود ندارد — منبعی مانند فلور برای تنوع کشاورزی هنوز تولید نشده است. موسسات پژوهش کشاورزی این کار را زمانی میکردند؛ حالا یا تعطیل شدهاند یا آرشیوهایشان در دسترس نیست. مستندسازی ارقام محلی میوههای در حال انقراض موغلا در جریان است اما مقاومت چند نفر در برابر استانداردسازی بازار است.
درختان گردو و رؤیاها
در جنوب شرق آناتولی درختان گردوی صد تا دویست ساله قطع میشوند. چوبشان به روکشهای پانل تبدیل میشود — میزهای غذاخوری ظریف، مبلمان اداری. یک هنرمند از یکی از این کارخانهها بازدید میکند: انبار پر از «اجساد گردو». ریشههای دور انداختهشده را نجات داده، به اشیاء هنری تبدیل میکند. اما ابعاد موضوع هولناک است: با سرعت فعلی، در یک تا دو سال شاید درخت گردویی در منطقه نماند. بافت سفت که اقلیم خشک به گردو میدهد، آن را هم ارزشمند هم شکننده میکند. کیفیت چوب گردو در مناطق خشک بالاترین است — رگه محکمتر، طرح زیباتر. این کیفیت آن را هدف صنعت میکند: قبضه اسلحه، صنعت دارو، مبلمان لوکس. هرچه درخت پیرتر باشد ارزشمندتر است، اما به همان اندازه جایناپذیرتر.
این هنرمند هفده تا هجده سال زندگی خود را در روستایی دوازده خانواره گذرانده است. دامداری، دانش خاک، مدیریت آب، بنایی، هرس درخت، پنیرسازی — همه را با زیستن آموخته است. بعد به شهر رفته؛ احساس کرده «مثل کسی که به مریخ رفته». حالا آن دانش را نمیتواند پس بخواند. دستهای پدرش اثر کار را حمل میکند — دستهای خودش نرم است. این از بین رفتن دانش، حتی اگر فعالیت عملی دوباره شروع شود، برگشتناپذیر است. دانش جسمانی — آنچه دستها به خاطر میسپارند، چشمها میشناسند، ریهها میدانند — از کتابها آموختنی نیست. هجده سال در روستای دوازده خانواره گذراندن، تخصص متفاوتی نسبت به هجده سال در دانشگاه خواندن میسازد. و وقتی اولی از بین میرود، دومی نمیتواند جایش را بگیرد. تصاویر شهری دیستوپیک نقاشی میکند: دویست تا سیصد ساختمان به یک توده تبدیل شدهاند، نه انسانی، نه حیوانی، نه زمینی. این، احساس رسیدن به استانبول است — «مثل کسی که به مریخ رفته».
هرچقدر هم خوب باشم آسیب میرسانم. اما اگر ساکت بمانم آسیب بیشتری میرسد.
حشرات خیالی نقاشی میکند — از نظر آناتومی باورپذیر اما موجود نیستند. از عکسهای ماکرو حشرات واقعی شروع میکند، جزئیات را جذب میکند، دگرگون میکند، دوباره ترکیب میکند. شاید گذاشتن گونههای خیالی به جای گونههای از دست رفته نوعی عزاداری باشد. تصاویر شهری دیستوپیک هم هست: دویست تا سیصد ساختمان به یک توده تبدیل شدهاند، نه انسانی، نه حیوانی، نه زمینی. تصویر استانبول. و پروژهای برای آینده هم هست: یک کاتالوگ نمونه از بیست تا سی حشره خیالی، همراه با روایتهای داستانی. انگار واقعی مستند شدهاند، یک تاریخ طبیعی که وجود ندارد. از دست دادن و رؤیا، دو روی یک سکه.
تنوع در بشقاب ما
چرا باید تنوع زیستی را حفظ کنیم؟ سادهترین پاسخ کارکردی است: سیستمهای متنوع مقاومترند، سیستمهای یکنواخت فرو میپاشند. در تاریخ هر قحطی بزرگ نتیجه کشت تکنوع بوده است. اما سؤال عمیقتری هم هست: آیا تنوع زیستی را تنها به این دلیل که برای ما مفید است حفظ میکنیم؟
گونه انسانی در تاریخ بیست و چهار ساعته حیات روی زمین، آخرین یک ثانیه است. اما در این یک ثانیه، سرعت انقراض گونهها به بالاترین سطح مشاهدهشده رسیده است. احساس «دنیا در حال نابودی است» یک نگرانی غربی است؛ برای مردمان مستعمرهشده دنیا پانصد سال پیش از بین رفت. مردم گوبکلیتپه هم باید احساس میکردند دنیایشان دارد تغییر میکند. تغییر همیشگی است؛ اما سرعت جدید است. و نگرانی «پایان دنیا» بسته به جغرافیا بسیار متفاوت تجربه میشود: آنهایی که امروز این نگرانی را بلندتر بیان میکنند معمولاً کسانی هستند که دیرتر از همه تحت تأثیر قرار خواهند گرفت.
ما بهعنوان بشریت یک ثانیه هستیم. اما در آن یک ثانیه، ذخیره دانش میلیاردها سال را از بین میبریم.
و این پارادوکس: هنرمندی که گل نقاشی میکند هم یک مداخلهگر است. پژوهشگری که به غار میرود هم. کشاورزی که بذر نگه میدارد هم انتخاب میکند — چه را نگه دارد، چه را رها کند. نمیتوانیم «از بیرون» به طبیعت نگاه کنیم چون داخل سیستم هستیم. تنها کاری که میتوانیم بکنیم این است که از این مداخله آگاه باشیم. نه احساس گناه، آگاهی.
مسئله حقوق گسترش مییابد: حقوق کودکان سوری، حقوق حیوانات، حقوق آب، حقوق زمین. وقتی از زبان حق استفاده میکنیم، در واقع یک رابطه اخلاقی برقرار میکنیم — به غیر انسان هم شخصیت، کنشگری نسبت میدهیم. این یک فرافکنی است، بله؛ اما فرافکنیای با نتایج واقعی. وقتی به یک رودخانه «حق» نسبت میدهید، زمینه قانونی برای حفاظت از آن ایجاد میشود. ادوارد او. ویلسون وقتی پیشنهاد میدهد نیمی از زمین را حفاظت کنیم، اما اما ماریس معتقد است این یک تمایز کاذب میسازد که انسان را از طبیعت جدا میکند. شاید هر دو حق دارند: هم حفاظت از دور، هم شناختن طبیعت نزدیک — درخت گینکو در محله خودتان — ضروری است.
تخصصها، بازیها و رؤیاها
یک تراریوم — دنیای کوچکی که در یک شیشه بسته زندگی میکند — مثل مینیاتور غار است. گیاه داخلش رطوبت خود را تولید میکند، اکسیژن خود را میخورد، چرخه خود را کامل میکند. اما وقتی در باز شود، تعادل بر هم میخورد. وقتی مقیاس تغییر میکند، آنچه دیده میشود هم تغییر میکند: در مقیاس میکرو انشعاب رگبرگ یک برگ و در مقیاس ماکرو انشعاب دلتای یک رودخانه از یک الگو پیروی میکنند. بین تنوع در محصولات صنعتی و تنوع زیستی هم آینه مشابهی هست. تفاوت در هر مقیاسی، ویژگی اساسی سیستم است. یک وبلاگنویس تلاش میکند تکامل گیاه را به زبانی بدون نیاز به تخصص منتقل کند — چرا برگ مونسترا سوراخ دارد، گیاهان چطور تولیدمثل میکنند، تراریوم چطور کار میکند. پل زدن بین پژوهش و روایت، هم صحت علمی را حفظ کردن هم مردم را هیجانزده کردن. پروژههای هنری تولید میکند که حیوانات و اشیاء را بهعنوان «عامل» به کار میگیرد و آداب روزمره را غریبه میکند — برای دیدنی کردن آنچه معمول شده. پس تخصص اینجا کجاست؟ بیست و هشت جلد فلور، نه هزار تصویر — اینها آثار متخصصان است. اما شرکتکننده کارگاهی که برای اولین بار انار را واقعاً میبیند هم یک متخصص است، متخصص تجربه خود. اینکه کودکی قارچ را با بو تشخیص دهد هم یک تخصص است. مسئله این نیست که این تخصصها را از هم جدا کنیم، مسئله به هم وصل کردنشان است.
بین تشخیص بوی برگ توسط یک کودک و تعیین نوع گونه توسط یک گیاهشناس، سلسلهمراتب نیست، پیوستگی وجود دارد.
تایتان آروم — بزرگترین گل دنیا — بوی لاشه میدهد. چون برای گردهافشانی باید مگسهای لاشه را جذب کند. در عکس باشکوه است؛ کنارش ایستادن غیرممکن است. طبیعت را رمانتیک میکنیم اما طبیعت رمانتیک نیست؛ کارکردی است. شکاف بین باغهای اینستاگرامی و مزارع واقعی، در قلب بحث تنوع زیستی هم نهفته است.
و شاید بارزترین تفاوت این است: شکاف بین نگاه کسی که سنگینی کار زمین را زیسته به تنوع زیستی، با نگاه کسی که در شهر مستند طبیعت میبیند. اولی میداند که کار زمین خیلی سنگین است، زیستن با حیوانات خیلی سخت است. دومی میداند که سبزه زیباست، طبیعت آرامش میدهد. هر دو درست میگویند؛ اما ترجمه بین این دو — درست مثل گفتگوی آب — شاید سختترین کار است. زندگی در روستا رمانتیک نیست؛ استفاده از ماشینآلات، سمپاشی، کشمکش با مشکلات زیرساختی، فرسودن پیکر. بدون دیدن این واقعیت، رؤیاهای سبز سادهانگاری است. اما در آن رؤیاها هم حقیقتی هست: آرزو داشتن برای چیزی که از دست دادهایم، دستکم آگاهی از آن از دست دادن است.
فشار جمعیتی زیرساخت میطلبد — جادهها، هتلها، سدها. این یک توطئه نیست؛ نتیجه کارکردی مهاجرت است. اما یک منظره جبرانناپذیر را از بین میبرد. دگرگونی دره چوروه این را نشان میدهد: تقاضای گردشگری و سکونت، منحصربهفردی دره را میزداید.
درختان گینکو همیشه آنجا بودند. هرچه بیشتر یاد بگیریم نگاه کنیم، میبینیم. اما دیدن کافی نیست؛ لمس کردن، بوییدن، بازی کردن، از دست دادن و عزاداری هم ضروری است. تنوع زیستی، خود زندگی است. و زندگی شامل بازی کردن، کشف کردن، از دست دادن، عزاداری و دوباره شروع کردن میشود. قلعه ماسه در غار سی سال بدون آسیب میماند؛ اما در بیرون، در دنیای ما، هیچ چیز منتظر نمیماند. نه بذرها، نه درختان گردو، نه کلنیهای خفاش، نه دانش زنان روستایی. آیا وقت داریم؟ نمیدانیم. اما میتوانیم شروع کنیم به نگاه کردن — واقعاً نگاه کردن.